-امیلی.به شکست خوردهها رحم کن. اگر لازم شد، بیرحمیها و بدجنسیها را مسخره کن؛ ولی دربارهی ضعفها رحم داشته باش. "امیلی و صعود، ال.ام.مونتگمری"
ما عادت کردهایم به ضعفها بتازیم، بدون این که بدانیم درمان کردن بهتر از سوزاندن است. یاد گرفتهایم شکسته را باید از بین برد یا به زور و جور استهزاء درمان کرد.ما پوزخند میزنیم و انتظار داریم صدای تمسخرخندمان درمانی برای ضعف و شکستگی باشد؛ اما تاکنون فکر کردهایم که به ضعفا رحم کنیم و به جای آن، به پلیدیهای "واقعی" حمله کنیم؟
اگر آدمی به اندازهی کافی زیبا، باهوش و در کل، "موفق و مورد پسند" نیست؛ اگر کسی نمیتواند کاری را مانند اساتید انجام دهد؛ آیا حقش تمسخر و استهزاست؟
چهگونه است که وقتی کسی بقیه را ریشخند میکند و آزار میدهد؛ ما با او همصدا میشویم یا از ترس، زبان در کام میکشیم؛ ولی وقتی کسی را میبینیم که صاف، اما ضعیف است، خار بر زبان و اعمالمان میروید؟
بلی، درست است، برخی آسیبها را فقط میتوان با قطع دفع کرد؛ اما بیایید دربارهی ناکامیها، سراغ قطع کردن نرویم. درمان کردن بهتر از شکاندن است، ما شکستخوردهها این را را میدانیم.
آی آدمها که بیتوجه به کارهایتان قهقهه میزنید؛ یک نفر از ضربهی شمشیر کلامتان جان میدهد.
کلمات، فقط مشتی الفبای کنار هم چیده شده نیستند. به چاقو میمانند؛ هم میتوانند بکشند و هم میتوانند از مرگ نجات دهند؛ هم میتوانند زخمی کنند و هم میتوانند شفا دهند.
کاش قبل از باز کردن دهانمان کمی فکر کنیم! بیندیشیم حرفمان، مرهم است یا شمشیر؟ این نسبتی که میدهیم؛ بر مبنای وهم و گمان است یا نه؟ اصلا با گفتنش آبروی کسی ویران میشود یا نه؟ این حرفمان دل فرد مقابل را میشکند یا نه؟
ما انسانیتمان را گم کردهایم. به تاثیر حرفهایمان بر اشخاص هیچ توجهی نداریم. فکر میکنیم انسانها، رباتهاییند که هر چه بگوییم؛ پودر نمیشوند. حتی برخی از بیتفاوتی فراتر میروند و میبینند دل شکستهاند؛ اما به آن میبالند و طوری که انگار کسی را از ساختمانی در حال سوختن نجات دادهاند میگویند:《چنان با خاک یکسانش کردم که اشکش درآمد.》و بعد هم هارهار میخندند.
بله، ما در چنین پوچی بیرحمانهای گیر افتادهایم. آن چه افتخار است؛ دل شکستن است و آن چه حماقت است؛ دل به دست آوردن. گویی برخلاف شعر معروفی که میگوید:《تا توانی دلی به دست آور؛ که دل شکستن هنر نمیباشد.》باید تا میتوانیم دل بشکنیم که دل به دست آوردن هنر نمیباشد!
سخنم را خلاصه میکنم؛ آرامتر سنگ بزنید. آن چه میشکنید؛ شیشه نیست. قلب است. درد دارد.