- بعضی زخمها ریشه در روح ما دارن. اونا بخشی از روح ما هستن و ما رو شکل میدن.
گذری بر داستانی پر از عشق و نفرت و هیجان.
- بعضی زخمها ریشه در روح ما دارن. اونا بخشی از روح ما هستن و ما رو شکل میدن.
گذری بر داستانی پر از عشق و نفرت و هیجان.
من با این شخصیتها فقط داستان نمینویسم. باهاشون زندگی میکنم. به دلیل محدودیت تعداد حروف، در چند پارت تقدیم حضورتون میشه.
کازابلانکا، فیلمیه که به تازگی دیدم و حقیقتا بیشترین تاثیر رو روی من گذاشت. فیلمی دربارهی عشق، درستکاری و جنگ.{هشدار: این ریویو حاوی اسپویلهای بسیار زیاده.}
آی آدمها که بیتوجه به کارهایتان قهقهه میزنید؛ یک نفر از ضربهی شمشیر کلامتان جان میدهد.
کلمات، فقط مشتی الفبای کنار هم چیده شده نیستند. به چاقو میمانند؛ هم میتوانند بکشند و هم میتوانند از مرگ نجات دهند؛ هم میتوانند زخمی کنند و هم میتوانند شفا دهند.
کاش قبل از باز کردن دهانمان کمی فکر کنیم! بیندیشیم حرفمان، مرهم است یا شمشیر؟ این نسبتی که میدهیم؛ بر مبنای وهم و گمان است یا نه؟ اصلا با گفتنش آبروی کسی ویران میشود یا نه؟ این حرفمان دل فرد مقابل را میشکند یا نه؟
ما انسانیتمان را گم کردهایم. به تاثیر حرفهایمان بر اشخاص هیچ توجهی نداریم. فکر میکنیم انسانها، رباتهاییند که هر چه بگوییم؛ پودر نمیشوند. حتی برخی از بیتفاوتی فراتر میروند و میبینند دل شکستهاند؛ اما به آن میبالند و طوری که انگار کسی را از ساختمانی در حال سوختن نجات دادهاند میگویند:《چنان با خاک یکسانش کردم که اشکش درآمد.》و بعد هم هارهار میخندند.
بله، ما در چنین پوچی بیرحمانهای گیر افتادهایم. آن چه افتخار است؛ دل شکستن است و آن چه حماقت است؛ دل به دست آوردن. گویی برخلاف شعر معروفی که میگوید:《تا توانی دلی به دست آور؛ که دل شکستن هنر نمیباشد.》باید تا میتوانیم دل بشکنیم که دل به دست آوردن هنر نمیباشد!
سخنم را خلاصه میکنم؛ آرامتر سنگ بزنید. آن چه میشکنید؛ شیشه نیست. قلب است. درد دارد.