دنیای یک نویسنده دیوانه و منزوی

تنهایی آنقدرها هم بد نیست.

دنیای یک نویسنده دیوانه و منزوی

تنهایی آنقدرها هم بد نیست.

من از آن آدم‌هایی هستم که خوشبختی‌اشان، نه در میان مردم و در اسارت حرف‌های بیهوده و مهملشان، بلکه در میان صفحات کتاب است.
ترهاتی همچو غیبت و شایعه، بیش از هر چیز آزارم می‌دهند؛ تا جایی که حاضرم هیچ دوستی نداشته باشم ولی درگیر این مزخرفات نشوم.

شمشیری از جنس فکر و کلام

برخی از ما هر وقت کسی را می‌بینیم که کمی با ما متفاوت است، شمشیر را در می‌آوریم و شرحه‌ شرحه‌اش می‌کنیم؛ البته این شمشیر از جنس فلز نیست؛ بلکه از جنس چیزیست که دیده نمی‌شود.

از جنس فکر و کلام، بله، فکر! می‌گویید که مگر فکر هم کسی را شرحه‌شرحه می‌کند؟ باید بگویم می‌کند، بدتر از هر شمشیر فلزی.

آن چیزی که این شمشیر را می‌سازد، فکریست که در کلام و رفتار تجلی می‌یابد. فکری از جنس آن حس اهریمنی خودبرتربینی که  دم گوشمان وسوسه می‌کند که بگوییم خودمان نمونه‌ی کامل انسان بودنیم و سایر مردم هم باید در معیارهای "شبیه ما بودن" بگنجند. 

زین نمط، برخی از ما هر کسی را که می‌بینیم شبیه ما لباس نمی‌پوشد، شبیه ما سخن نمی‌گوید، شبیه ما فکر نمی‌کند و در یک کلام، شبیه ما نیست؛ ولی نه برای خودش آسیبی دارد نه برای دیگران، پوزخندی می‌زنیم و گمان می‌کنیم چون به ما شباهت ندارد و در معیارهای ما از انسان عادی بودن نمی‌گنجد، لایق احترام و دوست داشته شدن نیست.

و این گمان، در کلام و رفتاری تجلی می‌یابد که چنین اندیشه ‌‌ای را از هزاران شمشیر خطرناک‌تر می‌کند. در پوزخندها، زمزمه‌ها، عتاب و خطاب‌ها و نیش و کنایه ها.

آیا ما تاکنون به این اندیشید‌ه‌ایم که به اندازه‌ی انسان‌ها، هویت در دنیا وجود دارد؟ تاکنون اندیشیده‌ایم که در میان این میلیاردها انسان، میلیاردها گدشته، اندیشه، درد و شادی هست؟

باور کنید بخشی از درد بشری، از ندانستن همین موضوع می‌آید. از نفهمیدن این که میلیاردها انسانند و میلیاردها هویت.

من یک فرشته نیستم

بالاخره روزی که برایش لحظه‌شماری می‌کردم رسید. زمان نوشتن درباره‌ی یکی از شخصیت‌های شماره‌ی یکم در جهان داستان‌ها. جین ایر عزیزم، کسی که بیش از خودم، شبیه من است. دختری با منتهای شور درونی، روح والا و درک بالا.

عاشقانه‌ای برای رویا و تنهایی

 

آه، یک دقیقه‌ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک  انسان کافی نیست؟(حاوی اسپویل از شب‌های روشن.)

ضعف‌، شکست،نقص

Image result for kudo hina pinterest

-امیلی.به شکست خورده‌ها رحم کن. اگر لازم شد، بی‌رحمی‌ها و بدجنسی‌ها را مسخره کن؛ ولی درباره‌ی ضعف‌ها رحم داشته باش. "امیلی و صعود، ال.ام.مونتگمری"

ما عادت کرده‌ایم به ضعف‌ها بتازیم، بدون این که بدانیم درمان کردن بهتر از سوزاندن است. یاد گرفته‌ایم شکسته را باید از بین برد یا به زور و جور استهزاء درمان کرد.ما پوزخند می‌زنیم و انتظار داریم صدای تمسخرخندمان درمانی برای ضعف و شکستگی باشد؛ اما تاکنون فکر کرده‌ایم که به ضعفا رحم کنیم و به جای آن، به پلیدی‌های "واقعی" حمله کنیم؟

اگر آدمی به اندازه‌ی کافی زیبا، باهوش و در کل، "موفق و مورد پسند" نیست؛ اگر کسی نمی‌تواند کاری را مانند اساتید انجام دهد؛ آیا حقش تمسخر و استهزاست؟

چه‌گونه است که وقتی کسی بقیه را ریشخند می‌کند و آزار می‌دهد؛ ما با او هم‌صدا می‌شویم یا از ترس، زبان در کام می‌کشیم؛ ولی وقتی کسی را می‌بینیم که صاف، اما ضعیف است، خار بر زبان و اعمالمان می‌روید؟

بلی، درست است، برخی آسیب‌ها را فقط می‌توان با قطع دفع کرد؛ اما بیایید درباره‌ی ناکامی‌ها، سراغ قطع کردن نرویم. درمان کردن بهتر از شکاندن است، ما شکست‌خورده‌ها این را را می‌دانیم.

 

سقوط دوریان گری

سعدی می‌گوید:

- تن آدمی شریف است به جان آدمیت.

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!

خب، شاید یکی باید این را به قهرمان "تصویر دوریان گری"بفهماند.{حاوی اسپویل}

ظالم مظلوم

- بعد از تو زندگی برای من چه ارزشی دارد؟ اوه خدایا، مثل این است که بخواهم زنده بمانم؛ در حالی که روحم به خاک سپرده شده است.

روحی آمیزه از عشق آتشین، جنون و تباهی.(حاوی اسپویل از بلندی‌های بادگیر)

بازی در مرز باریک عقل و جنون

#ivankaramazov #art by sutekooooo tumblr | Dibujos, Dibujos bonitos ...

ایوان کارامازوف! فرزند دوم فئودور پاولووبچ، مردی با ذهن درخشان؛ لیک اسیر در افکار و تردیدهای خویش.

هشدار:متن حاوی اسپویل از برادران کارامازوف.

چرا؟

ممنون می‌شم این چرند رو بی‌رحمانه نقد کنید.

در دوراهی عشق و وجدان

 

کازابلانکا، فیلمیه که به تازگی دیدم و حقیقتا بیشترین تاثیر رو روی من گذاشت. فیلمی درباره‌ی عشق، درستکاری و جنگ.{هشدار: این ریویو حاوی اسپویل‌های بسیار زیاده.}

حرف‌هایی از جنس شمشیر

آی آدم‌ها که بی‌توجه به کارهایتان قهقهه می‌زنید؛ یک نفر از ضربه‌ی شمشیر کلامتان جان می‌دهد.

کلمات، فقط مشتی الفبای کنار هم چیده شده نیستند. به چاقو می‌مانند؛ هم می‌توانند بکشند و هم می‌توانند از مرگ نجات دهند؛ هم می‌توانند زخمی کنند و هم می‌توانند شفا دهند.

کاش قبل از باز کردن دهانمان کمی فکر کنیم! بیندیشیم حرفمان، مرهم است یا شمشیر؟ این نسبتی که می‌دهیم؛ بر مبنای وهم و گمان است یا نه؟ اصلا با گفتنش آبروی کسی ویران می‌شود یا نه؟ این حرفمان دل فرد مقابل را می‌شکند یا نه؟

ما انسانیتمان را گم کرده‌ایم. به تاثیر حرف‌هایمان بر اشخاص هیچ توجهی نداریم. فکر می‌کنیم انسان‌ها، ربات‌هاییند که هر چه بگوییم؛ پودر نمی‌شوند. حتی برخی از بی‌تفاوتی فراتر می‌روند و می‌بینند دل شکسته‌اند؛ اما به آن می‌بالند و طوری که انگار کسی را از ساختمانی در حال سوختن نجات داده‌اند می‌گویند:《چنان با خاک یکسانش کردم که اشکش درآمد.》و بعد هم هارهار می‌خندند.

بله، ما در چنین پوچی بی‌رحمانه‌ای گیر افتاده‌ایم. آن چه افتخار است؛ دل شکستن است و آن چه حماقت است؛ دل به دست آوردن. گویی برخلاف شعر معروفی که می‌گوید:《تا توانی دلی به دست آور؛ که دل شکستن هنر نمی‌باشد.》باید تا می‌توانیم دل بشکنیم که دل به دست آوردن هنر نمی‌باشد!

سخنم را خلاصه می‌کنم؛ آرام‌تر سنگ بزنید. آن چه می‌شکنید؛ شیشه نیست. قلب است. درد دارد.